همیشه با خیال اینکه یه روزی همه اون آهنا از پاهات کنده میشه، مثل فلجا داری میدویی. اون آهنا هم یه روزی کنده میشه. بعدش دوباره شروع به دوییدن میکنی اما اینبار نه خودت میدونی برای چی و نه دیگران. شاید خیلیام همراهیت کنن. اما بالاخره یه لحظهای فرا میرسه که وایمیستی و به خودت نگاه میکنی؛ نمیدونی داری چیکار میکنی. فقط یه چیزی رو میدونی: دیگه کافیه...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل دادخواه